نشسته بودیم رو نیمکتای آسایشگاه و تنهایی واسه خودمون حرف میزدیم ...
گفتم جمی ! کجایی که ببینی کجام و حال و روزم چیه
توام رفتی لای دست آن سایرین ؟
حالا قیافمو نگا ! جمشید تو بمیری بهتر نشدم
نگا کن ! د قهری که تا کی اخه میگم نگا کن موهام بلند شده
میگه بلند ؟ میگم نه بلند بلند
بلند میشه میاد کنارم میشینه اما ساکته
چند وقت پیش جواب نامه اومد و از اون روز کم حرف شد
حتی بروکلیای امروز ناهاری رو نخورد ...
بهش گفتم این چیه ؟ گفت جوابه نامس ...
گفت از دلبر شنیدم حلقشو دس میکنی
گفتم حلقش بود حالا دیگه واسه منه تا آخر عمرم
گفت دختر ندیده چرا حالا کردیش دست چپت
گفتم خب بکنم دست چپم بدیش چیه
میزنه زیره خنده میگه ینی اینکه زن داری
گفتم خب بدی نداره
گفت اخه دیونه کی به تو دیونه زن میده ؟
گفتم خودت همیشه میگفتی اگه دختر داشتی میدادیش به من
بعدشم مگه چشه دیونه هرچی داره کار به کسی نداره
گفت پس دوست داره که اینجوری باهاش هستی
گفتم چرا مگه ؟
گفت اخه تو عادت نداری جایی که دوست ندارن بمونی ...
برچسب:
نویسنده: سجاد کمالی