توی راهروی آسایشگاه یه گوشه دنجی پیدا کرده بودم واسه غصه خوردنام. واسه به باران فکر کردنم. واسه بیصدا مردنم جای خوبی بود.
سرمو تکیه میدادم به تن سرد رادیاتور زیره پنجره و میخوندم: کی؟رود رخ ماهت از نظرم؟
به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟
ولی نه سه شنبه های بارونی لعنتی آسایشگاه وحشی تر از اونی بود که بشه با سیگار و دو بیتی رامش کرد
دل آدم و میخواد انگاری بکشه بیرون از توی سینش. کی میگفت عاشقی خوب چیزیه؟