خرید بک لینک
نمیدانم چرا اما هربار که به پایان زندگی ام فکر میکردم

یک دفتر اداری کوچک میدیدم و میز و دفاتر اداری یا حساب داری

چیزی که شاید خواسته یا ناخواسته در راه تحقق بخشیدنش هستم

حتما یادداشتی را برای منشی جوان و جذابم میگذارم

رو به پنجره سیگار میکشم و حرف های دکترم باعث میشود از آن لذت نبرم

اما بعد از آن یادم می افتد که با وجود سر درد های وخیم اخیرم هنوز پیرمرد خوشبختی هستم

عکس بچه های باران را که روی میزم هست نگاه میکنم

و حلقه ای که سالهاست در انگشتم دارم

به برامدگی شلوار لی که تن کرده ام نگاه میکنم

و به سرطان پرستات می اندیشم

کمی بد رفتاری میکند این اواخر

ان هم از وقتی که آن ماجرا ها برای چرخ خیاطی ای که یادگار مادرش بود بوجود آمد ، ساکت بود و کتاب میخواند و گاهی چیزی مینوشت

و بعضا به باران یاد میداد که مردها را چطور باید سر جایشان نشاند

زنگ میزند و میگوید امشب میهمان داریم

و چیز دیگری نمیگوید

چون بعد از سی سال و خورده ای زندگی مشترک خوب میدانم همین چند کلمه حاوی چه پیام هایی است

عصر که به خانه میرسم مشغول آشپزی کردن است

بوی قرمه سبزی اش تمام خانه را پر کرده

نگاهش هنوز همان نگاه براق است فقط کمی چروکیده تر

اما خنده اش هنوز زیباست و هنوز شبیه اولین باریست که دیدمش

راهروی دانشکده ...

به قناری هایم آب و دان میدهم ، حیاط را آب میپاشم

و بیژامه ای که هفته پیش برایم دوخت را میپوشم

در کارهای زنانه کمکی نمیکنم چون خوشش نمی آید

میروم به گل ها و بوته های عزیزم در باغچه میرسم

آفتاب تقریبا غروب کرده اما هنوز هوا روشن است

سیگاری روشن میکنم و به صدای اذان که پخش میشود گوش میدهم

سه بار صلوات میفرستم و در همین فاصله

صدای ضربه های محکم به در حیاط را میشنوم

و دست کسی مدام روی اف اف جلو و عقب میشود

ناگهان درب حیاط باز میشود و چیزی را میدیدم که برایم چیزی بیشتر از خوشبختی بود ...

یک خانم و دو دختر ، سه الناز به سمتم میدویدند

بچه هایش را در آغوش گرفتم و به باران خیره شدم

لبخند رضایت روی لبهایم نشسته بود

دختر بزرگش دقیقا شبیه همان دختری بود که اولین بار میدان انقلاب بارانی قرمزی پوشیده بود و من مجبورش کردم سه کیلومتر پیاده روی کند

و دختر کوچک ترش شبیه عکسهای کودکی الناز بود

و خانمی که روبرویم ایستاده بود با نگاهی متین و آرام

ثمره عشقی بود که شاید چهل سال قبل رقم خورد

در این شلوغی اطرافم خوشحال ترین بودم که خودش آمد

اصل کاری ! اصیل تر و زیبا تر از سه النازی که در برم بودند

با همان حالت همیشگی اش گفت " این همه خوشبحالی واسه یه پیرمرد خوب نیست ، بسه بسه ول کن بچه هامو دلم واسشون تنگ شده ..."

و بعد باران را در آغوش گرفت

چراغ های ایوان را روشن کرد و هنگامی که داشتم گلدان ها را آب میدادم با اسفند و دودش آمد و دستش را دور سرم گرداند

پیشانی ام را بوسید و گفت " چش نخوری ایشالا "

و بعد بازهم از مرگ احتمالی نجاتم داد

کاری که به بهترین نحو بلد بود و انجامش میداد

بهترین چیزی که خدا به زندگی ام هدیه کرد

یک عشق

که اول دانه ای کوچک بود

من و او کاشتیمش و ما شدیم

سینه خاک را شکافتیم و جوانه زدیم

سبز شدیم و در مقابل تمام طوفان ها و تگرگ ها ایستادیم

ریشه دواندیم ، شکوفه زدیم و میوه دادیم

و حالا ...

حالا درختی استواریم و هنوز هم در روزهای سختمان تکیه بر هم میزنیم

گاهی حسرت میخورم که اگر روزهای پایانی عمرم در این خانه سرسبز و در کنار این چهار الهه زیبایی سپری شود واقعا دلم نمیخواهد بمیرم

دلم میخواهد صبحا نان سنگک دو رو خشخاش برایش بخرم

و صبح های جمعه قرارمان دربند و آش رشته و جیگر باشد

دوست دارم حتی کنار تو فرسوده شدن را

کنار تو به مردن هم لبخند خواهم زد

نمیدانم من اگر زمان مرگم فرا رسد چه شکلی میشوم

اما حتما تو را عاشقانه میپرستم و دوست خواهم داشت

...

#سین

برچسب: نویسنده: سجاد کمالی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:04

صفحه بندی