کوچولو بود. سردش شده بود. تنهاش گذاشته بودن.
دلم رو مثل خاک شکافتم گفتم بیا اینجا جات امنه
بهش با چشمام اب دادم. براش سپر بلا شدم که مبادا افتاب اذیتش نکنه. مبادا کسی ندید بگیردش.
بهش میگفتم غصه نخوریا یه روزی واسه خودت درخت میشی
به اون روز رسید ساقش تنونمد شد. شاخه هاش پر برگ و بار
هوای پرواز پرنده ها زد به سرش.نگاه عابرا افتاد به دلش
یادش رفت دل کی شکافته شد ، چشم کی از اشک خون شد تا اون دونه درخت بشه ...
دلش میخواد بره ، دلش میخواد ریشه هاشو از خاک دلم بکشه بیرون و پا بذاره به سرزمین رویای خودش
راستی اگه یه درخت ریشه هاش رو از خاک بیرون بکشه چه بلایی سر خاک میاد ؟
بیچاره دلم
برچسب:
نویسنده: سجاد کمالی